خود شیفتگی خارج از محدوده!

آیا از دماغ فیل افتاده ایم؟ آیا از دماغ فیل افتاده اید؟ آیا از دماغ فیل افتاده اند؟

شاید چنین باشد. شاید آسمان دهان باز کرده باشد و در اقدامی شگفت انگیز، ما را، گروه مارا، سرزمین ما را (و تو را و انها را و دیگران را) تقدیم زمین کرده باشد. جامعه شناسان می گویند که مقدار معینی از خودشیغتگی اجتماعی برای هر گروه و ملتی لازم است تا شیرازه آنها را حفظ کند، اما اگر آن مقدار، کمی بیشتر شود، تکلیف چیست؟ شنیده ایم که دارو، کمش اثر نمی کند و زیادش کشنده است.آیا خود شیفتگی هم می تواند این طور باشد؟

ادامه نوشته

تقلید!!

تقلید

 

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك نردبان و بالای نردبان موز گذاشتند.

هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

 

                                                             

ادامه نوشته

Touch screen

                                                     همه چیز درباره Touch screen 

تاچ اسکرین چیست؟ این پرسشی ست که به رغم پاسخ ساده ای که برای آن در نگاه اول وجود دارد در عمل با تعابیر گوناگون و متنوعی روبرو می گردد که به تکنولوژِی های متفاوت در ساخت صفحات لمسی باز می گردد. در مقاله پیش رو، قصد داریم تا با نگاهی به تکنولوژی Touch Screen به معرفی روش های مختلف ساخت صفحه نمایش های لمسی با تکیه بر نمونه های موبایلی بپردازیم.

ادامه نوشته

شیطان

 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

حکایت

                                                           پسرک
                            (حکایتی آموزنده)

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

 

سرود یگانگی

                     چتر لطف الهی

حكايتي از زبان مسيح نقل می‌كنند كه بسيار شنيدنی است، می‌گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت‌های مختلف آن را بيان می‌كرد، آن حكايت از اين قرار است:
«مردی بود بسيار متمول و پولدار، روزی به كارگرانی برای كار در باغش نياز داشت، بنابراين پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگرانی را برای كار اجير نماید، پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را استخدام كرد و آورد و آن‌ها را در باغ به كار گمارد.
كارگرانی كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند، روز بعد و روزهای بعد نيز تعدادی ديگر به جمع كارگران اضافه شدند، گرچه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز بکار گمارد، شبانگاه هنگامی كه خورشيد فرو نشست، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی يكسان داد، بديهی است آنانی كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "اين بی‌انصافی است، چه می‌كنيد آقا؟، ما از صبح كار كرده‌ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده‌اند، بعضی‌ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند، آنها كه اصلاً كاری نكرده‌اند."
مرد ثروتمند خنديد و گفت: "به ديگران كاری نداشته باشيد، آيا انچه كه به شما داده‌ام، كم بوده است؟"
كارگران يك صدا گفتند: "نه آنچه كه شما به ما پرداخته‌ايد، بيشتر از دستمزد معمولی ما نيز بوده است، با وجود اين، انصاف نيست كه اينهایی كه دير رسيدند و كاری نكردند، همان دستمزدی را بگيرند كه ما گرفته‌ايم."
مرد دارا گفت: "من به آنها داده‌ام زيرا بسيار دارم، من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزی از دارايی من كم نمی‌شود، من از استغنای خويش می‌بخشم، شما نگران اين موضوع نباشيد، شما بيش از توقعتان مزد گرفته‌ايد پس مقايسه نكنيد، من در ازای كارشان نيست كه به آنها دستمزد می‌دهم، بلكه می‌دهم چون برای بخشیدن بسيار دارم، من از سر بی‌نيازی است كه می‌بخشم."»
سپس مسيح گفت: "بعضی‌ها برای رسيدن به خدا سخت می‌كوشند، بعضی‌ها درست دم غروب از راه می‌رسند، بعضی‌ها هم وقتی كار تمام شده است، پيدايشان می‌شود، اما همه يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهی قرار می‌گيرند."
خداوند استحقاق بنده را نمی‌‌نگرد، بلكه دارایی خويش را، او به غنای خود نگاه می‌كند، نه به كار ما، از غنای ذات الهی جز بهشت نمی‌شكفد، بايد هم اينگونه باشد، بهشت، ظهور بی‌نيازی و غنای خداوندی است.
امثال این حکایتها توسط دیگر اندیشمندان و مصلحان بشری نیز چه بسیار بیان شده است، کتب ادیان مختلف سرشار است از حکایتهایی این چنین، که از اعماق تاریخ ما را به عشق ورزیدن فرا می خوانند، آیا زمان آن فرانرسیده است که ابنای بشر متفکرانه اختلافات را به کناری نهاده و دست در دست یکدیگر، فارغ از تمامی مظاهر اختلاف، سرود یگانگی سردهند؟

به امید آن روز

علی

عجیب‌ترین دعای پیامبر!
خاطره‌ای از زبان حضرت علی علیه السلام

هم اینك مطلبى مى گویم كه تا به حال به كسى نگفته‌ام

یك بار از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) خواستم تا از خدا برایم طلب مغفرت كند.
فرمود: [بسیار خوب] انجام می‌دهم.
سپس برخاست و نماز گزارد، آنگاه دستهایش را به دعا گشود،
و من به دعاى او گوش مى كردم، شنیدم كه گفت:
« پروردگارا! تو را به مقام قرب و منزلت على سوگند مى دهم كه على را مشمول عفو و غفران خود سازى! »
گفتم: اى فرستاده‌ی خدا! این چه دعایى است؟
فرمود:
« مگر كسى هم گرامی تر از تو در پیشگاه الهى هست تا او را شفیع درگاهش نمایم؟ »

جنه الماوى ، ص 299

حکایت

                                                   حکایت

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

عمل و عكس‌العمل

عمل و عكس‌العمل!!

 

بني آدم اعـضـــاي يكديگــرند"

كه برخي از آنها به باقي سرند!

 

كمي از پزشكان از آن دسته‌اند

كه به كسب قدرت كمر بسته‌اند

 

"چو عضوي به درد آورد روزگار"

در آرنــــد از روزگـــارش دمـــــار!

 

پس از حال و احوال با دردمند

رقم‌ هاي بالا طلب مي ‌كنند!

 

مريضي اگر سرفه بنمود سخت

به تجويز ايشان ضروريست تخت-

 

- بخوابد شبي توي دارالشفا

دو ميليون بسُلفد بـــراي دوا !

 

به سركيسه كردن شدند اوستاد

بدا! آنكه كارش به ايشان فـتاد

 

اگر مشكلي بود، حل مي‌كنند

به هر نحو باشد، عمل مي‌كنند

 

و گر مشكلي حل شود با دوا

"عمل" مي‌كنندش در آن راستا!

 

به قدري بيايد به اعضا فشار

" كه عضو دگـــر را نماند قرار" !

 

شود مستمند او به انواع وام

به پايان رسيد اين سخن، والسلام!

 

...

 

لــذا ، اي مدير عامل بانكِ ما!

سر كيسه‌ي وام را شُل نما!

 

اگر شل نكردي سرش را كمي

"نشايد كه نامت نهند آدمي

 

خودشناسي از روي امضاء

خودشناسي از روي امضاء

کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند .
کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند .
کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند .
کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند .
کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند .
کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند .
کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.
کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند .
کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.
کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند

چوپان باهوش

                                               چوپان باهوش 
          

            چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود.
            ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های
            خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با
            لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل
            بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری،
            یكی از آنها را به من خواهی داد؟

            چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به
            آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

            جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به
            سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی
            اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره
            ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی
            با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را
            وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك
            چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان
            می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.

            چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی
            از گوسفندها را ببری.

            آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند
            در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان
            رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند
            مرا پس خواهی داد؟

            مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟

            چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.

            مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟

            چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد،
            به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل
            می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی
            دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!

اگه جنبه داری بخون

                                                    یک داستان بسیارعجيب  
          

            اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد
            به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا
            می توانم شب را اینجا بمانم؟»
            رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و
            حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای
            عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان
            صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی
            توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
            مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
            چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
            راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و
            ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که
            چند سال قبل شنیده بود، شنید.
            صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم
            این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
            این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای
            دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را
            بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب
            بشوم؟»
            راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما
            بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد
            دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال
            را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
            مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
            مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری
            که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا
            371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین
            وجود دارد»
            راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است.
            اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان
            بدهیم.»
            رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد
            گفت: «صدا از پشت آن در بود»
            مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این
            در را به من بدهید؟»
            راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
            پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به
            او بدهند.
            راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی
            هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
            پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
            و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل
            بنفش قرار داشت.
            در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های
            بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره
            را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا
            چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی
            بود.
            .
            .
            .
            .
            .
            .
            .
            اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
            .
            .
            .
            .
            .
            .
            .
            لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من
            فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.
            لطفا این آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید اون
            احمق رو بتونیم پیدا کنیم!

تمرکز

 حکايت

متن حكايت
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند. تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد، 12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت، زير آب كار مي كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت، و از دماي زير صفر تا 300 درجه سانتيگراد كار مي كرد.
روس ها راه حل ساده تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!

شرح حكايت
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است.
تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا) يا تمركز روي راه حل(نوشتن در فضا با خودكار

تست هوش بیا اگه میتونی جواب بده

تست هوش 
 

باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد (آسانی سوالات شما را گول نزند !!!).

1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟

ارزیابی تست براساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش
7تا و بیشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبیرستان
4-5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مدیران ارشد


پاسخ تست ها
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند
2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1/5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید)
3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که
ساعت 9 شب است
4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)
5- او 9 گوسفند خواهد داشت
6- کبریت
7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب جنوب باشد
8- همان2 سیب
9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)
10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)
 
 
(حتما تو قسمت نظرات بگین چندتا غلط داشتین؟!!!!)

7%

                                     ۷٪

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را
به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست
در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی
خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر
مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با
دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام
از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر
کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند
دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه
بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت
اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد
با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل
همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و
می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط
احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در
حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

(یکی خواسته بود در مورد عنوان این مطلب توضیح بدم چشم

فقط ۷٪ کسایی که این مطلبو میخونن اینو برای دوستاشون می فرستن!!!!!!

شما جزء کدوم دسته اید؟؟؟)

حکايت

حکايت

روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار پايش قرار داده بود.روي تابلو خوانده مي شد:"من كور هستم لطفا كمك كنيد."
روزنامه نگارخلاقي از كنار او مي گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در داخل كلاه بود. او چند سكه در داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را كنار پاي او گذاشت و آنجا را ترك كرد.
عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد كه كلاه مرد پر از سكه و اسكناس شده. مرد كور از صداي قدمهاي او، خبرنگار را شناخت. از او پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:"چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم" و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.
مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلو خوانده مي شد:"امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم."
شرح حكايت
وقتي كارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير دهيد. خواهيد ديد بهترينها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر، هوش و روحتان مايه بگذاريد.

 

مرگ همکار

مرگ همکار

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.?
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
?تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

هنر دانشجو جماعت

                                         هنر دانشجو جماعت

ويژگي هاي دانشجويان كشور هاي مختلف:
ژاپن : به شدت مطالعه مي كند و براي تفريح ربات مي سازد .
مصر : درس مي خواند و هر از گاهي در اعتراض به حسني مبارك در و پنجره ي دانشگاهش را مي شكند .
هند : او پس از چند سال درس خواندن عاشق مي شود و همزمان برادر دو قلو يش را كه سال ها پيش گم شده بود پيدا مي كند . آنگاه ما جرا هاي عاشقانه و اكشني پيش مي آيد و سر انجام دو دلداده با هم عروسي مي كنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود .
عراق : مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جا خالي مي دهد و در صورت زنده ماندن درس هم مي خواند.
چين : درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يك مارك معروف خارجي را مي سازد و با يك دهم قيمت جنس اصلي مي پوشد.
رژيم صهيونيستي : بيشتر واحد هايي كه او پاس مي كند عملي است . او دوره ي كامل آموزش هاي رزمي و كماندويي را گذرانده !!!
گينه بيسائو: او منتظر است تا اولين دانشگاه كشورش افتتاح شود تا همراه برو بچ هم قبيله اي اش درس بخواند !
انگليس : نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است واحتمالا تا پايان دوره ي همين نخست وزير منقرض مي شوند .
ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند .
...و ايران : ....گاهي عا شق عبارت ((خسته نباشيد )) است .البته نيم ساعت مانده به پايان كلاس ....!
هر روز دو پرس از غذاي دانشگاه را مي خورند و در عين حال البته به غذ اي دانشگاه بدوبيراه مي گويند ...

 

باور نکردنی ها

باور نكردني ها..!!!

تا حالا فكر كردين كه چطور ميشه بيل گتيس (مالك ثروتمند شركت مايكروسافت) رو ورشكست كرد؟؟؟!!!
پس اين مطلب رو خوووووب بخونيد ................
بيل گتيس در هر ثانيه دلار آمريكا درآمد داره، يعني 20ميليون دلار در روز و 7/8 ميليارد دلار در سال!
اگر 1000دلار از دست وي بر زمين بيفته به خودش اين دردسر رو نميده كه برش داره، چون در 4ثانيه اي كه برداشتنش طول ميكشه،اين پول عايدش شده!
امريكا در حدود 5/62هزار دلار بدهي داره و بيل گتيس به تنهايي ميتونه ظرف 10سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كنه!
اون ميتونه نفري 15دلاربه همه جمعيت جهان بده و باز هم 5ميليون دلاردر جيبش باقي بمونه !
اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخورده و همه 30ميليون دلار درآمد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گتيس بشه!
اگر بيل گتيس رو به صورت يك كشور تصور كنيم ، سي و هفتمين كشور ثروتمند جهان مي شه!
يا به تنهايي درآمدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي بي ام!
اگر همه ثروت بيل گتيس رو تبديل به يك دلاري كنيم، مي شه جادهاي از ماه تا زمين باهاش كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول ها پرواز كنند.
...اما!!!... اگر كاربران ويندوزهاي مايكروسافت بتونن بابت هر باري كه كامپيوترشون هنگ ميكنه، يك دلار از بيل گتيس خسارت بگيرن، وي تنها در مدت 3سال ورشكست خواهد شد!!!

رمز موفقیت

رمز موفقیت

همیشه سعی کن به دوستی که نیاز داره کمک کنی.

-خودت را باور کن.

-شجاع باش ...ولی بعضی وقتها خوبه که بترسی.

-سخت مطالعه کن.

- دوستان خوب را داشته باش آنها در بین دوستان زیاد ی که داری ,کمند.

-بوسهای زیادی بده.

-اغلب بخند.

-به وزنت زیادی اهمیت نده آن فقط یک عدد است.

-همیشه نیمهء پر لیوان رو ببین.

-افراد جدیدی رو ملاقات کن هر چند اونا برات نگاه متفاوت داشته باشند.

-آرام باش حتی زمانیکه نومیدی.

-چرتهای زیادی بزن.

-زمانیکه فرصتی داری, خارق العاده باش.

-غذا رو اسراف نکن.

-راحت باش .

-گاه و بیگاه ریسک کن.

-سعی کن هر روز یه کمی تفریح داشته باشی ........این مهم است .

-با دوستانت تیمی کار کن.

-با دوستانت جوک بگو.

-عاشق شخصی باش......و اغلب بگو "دوستت دارم".

- با قاطعیت خودت را مطرح کن.

-از ظاهر خودت با خبر باش.

-همیشه برای سورپرایز ها جلو باش .

-شخصی رو با تمام قلبت دوست داشته باش.

- خودت رو با دوستانت مقایسه کن رتبهء خودت رو ببین و آن بهتر خواهد بود.

-همیشه شخصی است که تو رو بیشتر از اونیکه خودت می دونی دوست داره

-برای حفظ تناسب ورزش کن.

-موافق اسم خودت باش.

- زمان را اندازه بگیر .

- در چیز هایی که دوست داری افراط کن.

- هر یکشنبه رو گرامی دار (جمعهء خودمون).

- در آخر روز دعا کن ...چشماتو باز کن و

- حد اقل یکبا در روز بخند.